کِرم سر به هوا
کرم کوچولو قبل از این که پدر و مادرش از خواب بیدار شوند، بیدار شد، بی سر و صدا از درخت سیب بالا رفت . خیلی گرسنه بود . همان طور که بالا می رفت ، روی یکی از شاخه ها ، سیب سرخی را دید. تلفن همراهش را از جیب پیراهنش در آورد تا به پدرش خبر دهد که یک صبحانه ی خوش مزه پیدا کرده و همه ی خانواده را به خوردن آن دعوت کند.
امّا پشیمان شد و با خودش فکر کرد ، بهتر است اوّل توی سیب برود و از خوش مزه بودن بودن آن مطمئن شود. به طرف سیب رفت و مقداری از پوستش را خورد که یکدفعه افتاد توی سیب ، عجب خوش مزخ و آب دار بود!
آن قدرخورد تا سیر شد و شکمش باد کرد .گوشی تلفن همراه را از جیبش در آورد تا به پدرش زنگ بزند تا آن ها هم بیایند امّا تلفن همراه آنتن نمی داد هرچه سعی کرد ، نشد.
تصمیم گرفت از سیب بیرون برود و آن ها را هم صدا کند . هرچه گشت سوراخی را که از آن وارد سیب شده بود، پیدا نکرد . خیلی ناراحت شد. آن قدر گریه کرد تا خوابش برد....
ناگهان از خواب پرید ، آخر حس کرد که از یک بلند ی پرت شده است.
سیب از درخت پایین افتاد و دو تکّه شد . کرم کوچولو از این که نجات پیدا کرده بود خیلی خوشحال شد و به طرف خانه به راه افتاد.تا نه تنها همه خانواده اش را ، بلکه همه ی کرم های همسایه را به خوردن سیب دعوت کرد.
سلام به وبلاگ من خوش آمدید 😇.
آزاده خزائی
آموزگار مقطع ابتدائی
کانال آپارات
https://www.aparat.com/msteacher1
اینستاگرام
ms__teacher__
تلگرام
https://t.me/amozakpaydar
