ms__teacher_

https://t.me/amozakpaydar

داستان خرگوش مخملی ( فصل اول )

آزاده خزائی
ms__teacher_ https://t.me/amozakpaydar

داستان خرگوش مخملی ( فصل اول )

نام داستان : خرگوش مخملی

نویسنده:  مارجری ویلیامز

مترجم : آلا پاک عقیده

فصل اول

صبح کریسمس

روزی روزگاری خرگوش مخملی ای بود که در اوایل ، زیبایی خیره کننده ای داشت. آقا خرگوش مثل بقیه ی خرگوش ها ،تپل مپل بود. کت او پر از دایره های قهوه ای و سفید ، سبیل های بلند و گوش هایش پر از خط هایی با ساتن صورتی بود.

                                                                                                 ***

در صبح کریسمس وقتی بی حرکت در کیسه ی گرم و نرم هدایای کریسمس نشسته بود ، دو شاخه ی درخت راج بین پنجه هایش بود. به غیر از آقا خرگوشه چیز های دیگری مثل پرتقال ، قطار کوکی ، شکلات بادامی و موش کوکی هم در کیسه بودند، اما خرگوش مخملی از بقیه آن ها بهتر بود. پسر بچه تقریبا دو ساعت با خرگوش مخملی بازی کرد و او را دوست داشت .

وقتی خاله ها و دایی های پسر کوچولو برای شام به دیدنش آمدند ، پسر کوچولو صدای خش خش بسته های کادو را شنید و بخاطر هیجانی که در گرفتن کادو های جدیدش داشت خرگوش مخملی را فراموش کرد. تا مدت ها خرگوش مخملی در قفسه ی عروسک یا روی زمین بود و کسی زیاد به او فکر نمی کرد.

                                                                                              ***

او خرگوش خجالتی بود و چون فقط از مخمل ساخته شده بود، بعضی از اسباب بازی های گران قیمت به او توجهی نشان می دادند و مسخره اش می کردند .همیشه اسباب بازی های کوکی ارزش بیشتری داشتند و بقیه ی اسباب بازی ها را تحقیر می کردند . آن ها پر از ایده های نو بودند و تظاهر می کردند  واقعی اند !

او فکر می کرد همه ی آن ها مثل خودش با خاک اره پر شده اند. بعد ها فهمید که خاک اره کاملا قدیمی شده است و هیچوقت نباید درجمع اسباب بازی های با کلاس اسمش را بیاورد. حتی تیمونی ، شیر  چوبی ، که توسط سربازان ناتوان ساخته شده بود و عروسک روشن فکری بود ، به خودش می بالید و تظاهر می کرد که در خدمت دولت است!

در بین آن ها فقط خرگوش کوچولو بود که احساس می کرد موجودی بی ارزش و معمولی است. تنها عروسکی که با او مهربان تر از بقیه بود اسب چوبی چرخدار بود. اسب چوبی از همه عروسک ها بزرگتر بود و بیشتر از بقیه اسباب بازی ها در مهد کودک زندگی کرده بود. او آن  قدر پیر شده بود که کت قهوه ایش نخ نما شده بود و درز های زیرش را نشان می داد . بیشتر موهای دمش بیرون کشیده شده بود. او اسباب بازی های مکانیکی ای که به خودشان افتخار می کردند را دیده بود . 

او می دانست که به تدریج شاه فنرشان می شکست و از بین می رفت. او خوب می دانست که همه آن ها اسباب بازی اند و واقعی نیستندو هیچ وقت به چیز دیگری تبدیل نمی شوند. در مهد کودک ، جادوی عجیب و خارق العاده ای بود که فقط اسباب بازی های پیر ، عاقل و با تجربه ای مثل اسب چوبی می توانستند همه چیز درباره ی آن را درک کنند.

                                                                                       ***

روزی خرگوش مخملی کنار اسب چوبی روبه روی میله ی شومینه دراز کسیده بود و از او پرسید: << واقعی بودن یعنی چه ؟>>و قبل از اینکه نانا بیاید از او پرسید :<< آیا واقعی بودن یعنی چیزهایی داشته باشیم که وقتی بچه ای فشارمان می دهد آواز بخوانیم ؟ >>

اسب دانا جواب داد: <<نه خرگوش کوچولو! واقعی بودن ربطی ندارد که چطور ساخته شده ای  . واقعی بودن مربوط به چیز هایی هست که در درونت اتفاق می افتد. اگر کودکی تو را برای مدتی طولانی دوست داشته باشد ، نه اینکه فقط با تو بازی کند ، تو واقعی می شوی.>>

  خرگوش کوچولو پرسید: <<واقعی شدن درد دارد؟ >>

اسب چوبی از آنجایی راستگو بود ، جواب داد :<< گاهی اوقات .اما وقتی که واقعی بشوی برایت مهم نیست که درد بکشی یا نه ! >>

خرگوش کوچو لو پرسید : <<واقعی شدن ، مثل زمانی که جایی از بدنت زخم می شود ، یکباره اتفاق می افتد ، یا کم کم ؟>>

اسب دانا جواب داد:<< واقعی شدن یکباره اتفاق نمی افتد . زمان زیادی طول می کشد تا واقعی شوی .واقعی شدن برای افرادی که زود مس شکنند یا حاشیه های تیز دارند یا نیاز به مراقبت زیادی دارند اتفاق نمی افتد . وقتی کسی تو را دوست دارد تمام موهایت تغییر می کند ، چشم هایت حرکت می کند و شل و تپل می شوی . اما خرگوش مخملی ، بدون اینکه اصلا مهم نیستند ، چون اگر واقعی بشوی جز برای کسانی که درکت نمی کنند ، زشت نیستی .>>

خرگوش مخملی گفت :<< اسب دانا ! فکر می کنم تو واقعی باشی و بعد با خودش گفت : کاش این حرف را نمی زدم ! آخه اسب دانا خیلی حساس و زود رنج است.>>

اسب چوبی لبخندی زد و گفت : <<خیلی وقت است از واقعی شدن من می گذرد. عموی پسر کوچولو ، من را واقعی کرد. خرگوش یادت باشد ، وقتی واقعی شدی تو نمی توانی به حالت اولت برگردی . جادوی واقعی شدن برای همیشه است. >>

خرگوش کوچولو آهی کشید و فکر کرد که خیلی وقت پیش این جادویی که بهش واقعی شدن می گویند برایش اتفاق افتاده است. او با خودش گفت :<< یعنی می شود واقعی بشوم ؟ واقعی شدن چه حسی دارد ؟>> 

اما از اینکه خیلی چاق و سبیل ها وچشم هایش را از دست بدهد کمی ناراحت شد و آرزو کرد که بدون این اتفاقات ناخوشایند واقعی شود.

پایان فصل اول



تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۹/۰۴/۱۱ | 23:59 | نویسنده : آزاده خزائی |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.
درباره وب

سلام به وبلاگ من خوش آمدید  😇.
آزاده خزائی
آموزگار مقطع ابتدائی
کانال آپارات
https://www.aparat.com/msteacher1
اینستاگرام
ms__teacher__
تلگرام
https://t.me/amozakpaydar
فال حافظ
رتبه الکسا

ویژه اسلاید اسکین
ساعت

جستجو



در اين وبلاگ
در كل اينترنت
ذکر ایام هفته

ربات مترجم